نوشته شده توسط بهارک در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت
دوست عزيز سلام
غريبي هستم در اين وادي آشنا و مي نويسم از دل .
سالهاست كه همه ، روز را به شوق ديدن ستاره شب مي كنند و شب را به عشق خورشيد ، روز .
مي نويسم نه براي ستاره ي شب و نه خورشيد روز .
براي پروانه اي مي نويسم كه همه ي گلها را بوئيده .
پروانه اي كه زيبايي اش را به رخ كرم ابريشم نكشيده .
براي گلي مي نويسم كه اجازه چيده شدن به عاشقي مي دهد كه در چهره اش شوق ديدار يار موج مي زند .
نوشته ام را به كسي نمي دهم تا بخواند .
چون مي دانم مسخره ام ميكنند پس فقط براي خطهاي دفتر مي خوانم .
پروانه و گل مي توانند حرف دلم را از نسيمي بشنوند كه در مسير حركتش خط هاي دفتر مرا بوئيده است .
آرزو داشتم كاش دلم بزرگ بود . آنقدر بزرگ كه احتياج به دل ديگري نداشتم يا اينكه دفترم را سياه نمي كردم .
قسمت بايگاني دلم پر شده، بايگاني دفترم هم پر شده. مي آيند انتقاد مي كنند ، گله و شكايت مي كنند آخر هم در را محكم مي كو بند و مي روند.
بعد فقط من مي مانم و اين درد دل تمام نشدني . سعادت را در هماي سعادت نمي خواهم . در چشم و دستان خودم مي خواهم . تا به حال پر سيمرغ را آتش نزده ام كه به دادم برسد . فقط من بوده ام و خدا ، من بوده ام و من ، فقط همين
پس براي كه بنويسم ...
نوشته شده توسط بهارک در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت
پنجره
تا حالا يه دختر كنار پنجره ديدي ؟ حتماً ديدي !
شده خودت يكبار امتحان كني ؟ كنار پنجره ايستادن و منتظر شدن ؟
هر پنجره براي خودش جايگاهي داره . جايگاهي براي ايستادن و نظاره كردن . البته بستگي داره كه روز باشه يا شب ، بخواهي ماه و ستاره ها رو ببيني يا نور شديد خورشيد و يا اينكه غروب غم انگيز آفتاب !
دخترك قصه ي من هم يه پنجره داشت ، يه جايگاه ، يه دل كوچك و دو چشم منتظر . انتظاري كه هيچ وقت به پايان نرسيد . دخترك هر روز مي آمد كنار پنجره و با چشمان مشتاق به پيچ جاده نگاه مي كرد تا شاهزاده اش با اسب سفيد بياد و اون رو با خودش ببره . تقريباً هر روز اين كار انجام مي شد . تا اينكه يك روز در پيچ جاده گرد و خاكي به پا شد . دخترك با شور و اشتياقي وصف ناشدني بلند شد تا اولين كسي باشد تا شاهزاده اش رو ببيند و ديد . او شاهزاده اش را ديد و با تمام قدرت و تواني كه در بدن داشت او را در آغوش گرفت . شاهزاده ي سفيد پوش دخترك را بر اسبش سوار كرد و چهار نعل تاخت تا اينكه از خودشان دور شدند . دخترك با لبخندي زيبا نگاه مي كرد . خيالپردازي هايش رهايش نمي كردند . او سرشار بود از زندگي و آماده ي شروعي زيبا .
ولي ناگهان بعد از چند روز شاهزاده اش را ديد كه لباس سفيدش را در آورد و آن را به دور انداخت و رنگ سفيد اسبش را شست . خودش هم لباس سياهي به تن كرد و نگاه مهربانش را در زير پاهايش له كرد .
دخترك ترسيد ، باورش نمي شد ، شاهزاده ي روياهايش تبديل به ديوي سياه رنگ شده بود . او نمي دانست چه كار بايد بكند .
فرار ، بله فرار . او فرار كرد از هرچه دور و برش بود ، از هر چه كه مي ديد و مي شنيد ، فرار كرد و روياهايش را دفن كرد .
دوباره پنجره ، ولي اينبار براي ديدن شاهزاده ي سفيد پوش نيست . فقط و فقط براي ديدن تنهايي در جاده است كه دنبال پناهگاهي مي گردد و يا تشنه اي كه دنبال قطره آبي است .
او خيالاتش را در كنار پنجره به جا گذاشت تا فقط پنجره بداند كه روزي دلداده اي در اينجا قلبش شكست و قطره اشكش بر روي لبهايش گم شد .
نوشته شده توسط بهارک در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت
سكوت ، سكوت و سكوت سكوت مي كنم نه براي اينكه آرامش كسي را برهم بزنم و يا اينكه رضايت بدهم به امري ناممكن. سكوت مي كنم براي ديوارها چون شنيده ام همه ي ديوارهاي دنيا موش دارند و موشهايشان گوش . سكوت مي كنم براي ردپاها و گنجشك ها . چون وقتي مي روي و پشتت را نگاه نمي كني ، گنجشكها بر روي ردپايت مي نشينند و با هم پچ پچ مي كنند . نگاه گنجشك و موش را نمي توانم تحمل كنم پس سكوت مي كنم . نمي گويم ، فقط مي نويسم اين را از من نگيريد نه ردپايي در آن است و نه ديواري . حرف نمي زنم تا آنجايي كه پيش سنگ صبور ، دلم بتركد . كودكي ام را در نوشته هايم به رُخ مي كشم تا دهن كجي اش را كسي نبيند حرفهايم را براي خودم مي گويم . نه نمي گويم ، چون محكوم به سكوتم حتي براي خودم پس براي خودم مي نويسم . كودكانه مي نويسم مثل وقتي كه آب و بابا را ياد گرفتم . ولي اگر گنجشك بداند سكوت كرده ام حتماً دق مي كند قبل از اينكه ردپاهايم برايش حرفي بزنند . چه كسي مي گويد دل گنجشك كوچك است ؟ نه ، دلش دريايي بزرگ است چون به حرفهاي كودكانه ام گوش مي دهد و پاهايش آنقدر كوچك ، كه غرورم را له نمي كند . پس سكوت مي كنم براي همه غير از گنجشك كه دلش و پاهايش را دوست دارم .
نوشته شده توسط بهارک در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت
سلامي نه به بلنداي كوه البرز و نه به گرمي خورشيد ، فقط به زيبايي يك كلمه ي عاشقانه
گرماي وجودش رو درك كردم و از گرماي اون گرم شدم . ناگهان برف سنگيني آمد و روي وجود گرمايم نشست ، اون داشت سرد مي شد و من هيچ كاري نمي تونستم انجام بدم . فقط ديدم ، گريستم و ناليدم . اشكهايم قطره قطره چكيد و از اون جويباري كوچك جاري شد . اين نهر كوچك و ناتوان با تمام وجودش به نبرد با برف رفت . برفي كه با تمام قدرت داشت نابودم مي كرد .
اول به ظاهر نهر دلم ، خنديد و با خودش گفت چه خيال خامي مگه مي شه من با اين قدرت و تو با اون جثه . ولي ناگهان ديد داره از درون خالي مي شه . ترسيد ، باورش نمي شد .
چه ترسي ؟ اين سرنوشت برف بود . نهر كوچكم رفت و پيروز شد و برف شكست خورده ، سرش رو انداخت پايين و رفت . اون رفت و خوب متوجه شد كه ديگه نبايد روي گرماي دل كسي بشينه چون هميشه دل سلاحي براي ذوب كردن اون داره .
و دوباره گرمايي مطبوع و عاشقانه دلم را فرا گرفت و شروع به تپيدن كرد .
تپيدني كه سرچشمه اش عشق بود و بس .
نوشته شده توسط بهارک در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY